تبليغاتX
كتيبه‌
 
دوشنبه 5 مرداد1388
اشتیاقِ کهنه‌ام را ریشه‌هایِ تاک می‌فهمند
مستی‌ام را بهت و سرگردانیِ افلاک می‌فهمند

درکم از دیوانگی، تنها هراسی هیز و مبهم نیست
چشم‌هایت را تمامِ چشم‌هایِ پاک می‌فهمند

عشقِ سبزم! زخم‌هایت را به من بسپار و راهی شو!
تیشه را سرشاخه‌های سبز، وحشتناک می‌فهمند

در کنارِ نبضِ بیدارِ تو تا خورشید خواهم راند
ای خوشا آنان‌که حسِ ریشه را در خاک می‌فهمند

عشق را شاید زلیخاهای یوسف‌دیده... اما آه
درد را تنها «عزیز»ان گریبان‌چاک می‌فهمند

صخره‌ها را روزگار از فهمِ پاکوبی رهانیده‌ست
گردبادِ شوق را تنها خس و خاشاک می‌فهمند...

ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 13 فروردین1388
یک سرفه‌ی خشک
در سفره‌ی نوبهارمان جا مانده
باران، نمکِ برف چه‌می‌داند چیست.


سالی که بر آن گذشتیم، کم‌سفر و پرنوسان بود. سیر آفاق کم‌تر میسر شد _اگر هر جابجایی را سفر محاسبه نکنیم_ ولی این سومین سال موشی که دیدم تا دلتان بخواهد در سیر انفس غوطه‌ورم کرد. نوسان‌ها نیز نفس‌گیر بود. از بالا  و پایین‌های سلوک سیاست و رفاقت و تجارت بگیر، بیا تا رسم زندگی و آیین دلاوری. این آخری البته چیز دیگری‌ست؛ گور بابای تمام سهامی که به ثمن بخس فروخته شد.

سال نو با فوتبال آغاز شد. از یکی دو ساعت پس از این‌که تقویم، بهار را تحویلمان داد، آلوده‌اش شدیم، اساسی. چهار روز متوالی، بی‌ استراحت و ریکاوری با جمعی نامتقارن که فقط فوتبال می‌تواند دور هم جمعشان کند، توی یکی از همین سالن‌های اهدایی سفرهای استانی، اندوه را شوت کردیم. جنسمان هم جور بود، دانشجو، طلبه، مهندس، تاجر، شاعر، فیلسوف، اصلاح‌طلب، اصول‌گرا، خودی، غیرخودی، چاق، لاغر، ریش‌دار، بی‌ریش... خلاصه، عجیب سال گاوی شد.

گفتم فوتبال، یادم آمد که مسی‌ها درست یک‌ماه است جای سوم جدول را محکم چسبیده‌اند و جم نمی‌خورند. البته اگر در این مدت لیگ برقرار بود شاید ماجرا توفیر می‌کرد. فوتبال البته مثل سیاست و بسیاری از حوزه‌های علوم انسانی این قابلیت را دارد که همگان در تحلیلش تشریک مساعی بکنند، بی‌ترس و واهمه. ما هم دلمان را خوش کرده‌ایم به شنیدن و شنیدن. تحلیل‌های فوتبالی که جای خود دارد، شنیدن و خواندن ارزیابی‌های سیاسی هم خالی از خلل و نمک نیست. بامزه‌تر این‌جاست که مدعیان متخصصی که نمی‌گذارند هیچ بیگانه‌ای از دور و بر مرزهای حوزه‌هایی مثل ادبیات و اقتصاد و... عبور کند، مطمئن و مومن، مشغول تحلیل و اظهار نظرند. خب، طبیعتا این‌ جزو ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی است که راجع به سرنوشتشان افاضه بفرمایند اما این خلق‌الله صدبار هم که گزیده شوند و هزار بار هم که تحلیل‌هایشان غلط از آب در بیاید، باز یادشان می‌رود که سیاست ایرانی را مدرک‌ها و دانشکده‌ها رقم نمی‌زنند. اگر کسی می‌خواهد از پیچیدگی‌ها سر دربیاورد گاهی باید شجاعانه در محضر کسانی بنشیند که در این وادی چند پیراهن _یا به‌قول ظریفی چند تنبان_ بیش‌تر پاره کرده‌اند.

آخرین سوغاتی تعطیلات هم سرفه‌های خشکی است که در سفره‌ی نوبهارمان ماند که می‌تواند از نتایج نادیده گرفتن توصیه‌های حاجی برای خوردن زنجبیل و عسل هم باشد. والله ما راضی هستیم هزار بار سرما بخوریم و نمک‌گیر برفی بشویم که دیگران خودش را می‌بینند و ما سوزش را؛  اما این آسمان، خسیس نباشد. برف دیگران و باران خودمان را شکر. قبل از سال چندبار این بیت را برای محمدرضا زمزمه کردم:
بر کشت‌زار تشنه‌ی ما اشک غم مبار
ای آسمان ببار پی آبروی خویش
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 13 فروردین1388
نومید نیستیم ز احسان نوبهار
هرچند تخم سوخته در خاک کشته‌ایم

هفته‌ی دوم سال نو سعادتی دست داد تا در کوچه‌های خراسان هم قدمی بزنم. بماند این‌که بیش‌تر لحظات در دعوت و مهمانی گذشت و فرصت نشد تا بسیاری جاها و کسان را ببینم و تجدید دیداری کنم. هم‌سفرها اما مثل عید پارسال، هم‌دل بودند و نازنین. وقت برگشت، دید زدن تابلوها هم عالمی داشت. نیشابور، سبزوار، فریمان، کدکن، خانیک و... خاطر خراسان را خواستنی‌تر می‌کرد. یک جاده‌ی عجیب هم در دل کویر لوت هست که از وقتی یادم می‌آید همین‌گونه بوده و تنها روکشش ترمیم شده است. دور و بر «نای‌بند»، جاده عین یک موجِ سینوسیِ نامیرا در عمق و ارتفاع امتداد یافته است. یک آسانسور کند است که پیوسته بالا و پایینت می‌برد و به تعبیر ما عوام، دلت را پر و خالی می‌کند. سردار رویانیان هم، حراست از این مسیر نسبتا خلوت و طولانی را به پلیس وجدان خلایق سپرده بود. از آن‌جا که سال پیش، وجدان من یکی بسیار خسته شده بود، استراحت مطلقی دادیمش و پدال گاز را تا آن‌جایی که جلوبندی خودرو پایین نیاید، فشردیم و پس از مدت‌ها که 110تا روی دلمان مانده بود، عقده‌گشایی کردیم. یک هم‌یار پلیس عزیز هم همراهمان بود که هی هشدار می‌داد اگر کم‌تر از 160تا بروی جریمه‌ات می‌کنم! مصرف سوخت و استهلاک و استرس بیش‌تر شد اما به‌موقع مسافران را تحویل دادیم تا جومونگ و شصت‌چی‌شان را ببینند. باز هم دم سیدحسن گرم، که نگذاشت رنگ ماتم بر شادی‌های خرد این چند روزه‌‌ی مردم بپاشند. بعضی عزبزان، بی ‌می مستند و بی‌شراب، شوریده و انگار بدشان نمی‌آمد ملت در این ایام بروند سراغ راز بقای ماهواره‌ها. روح مادرش شاد!
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 10 مهر1387
چندتایی بودیم که ملقب شده بودیم به قطعنامه‌ای‌ها. یعنی حالا که بوی قطعنامه بلند شده، آمده‌اند بجنگند! این کنایه‌ی قرارگاهی البته هیچ کداممان را نمی‌آزرد. حقیقتش این بود که هر کدام از ما سه نفر دلیلی داشتیم. یکی که با یک سال تفاوت، بزرگ‌ترمان بود، به جرم برادر شهید بودن، همیشه پای اتوبوس، مهر برگشت توی پیشانی‌ اشتیاقش خورده بود، دیگری سابقه‌دار بود و تو هم که فراری بودی از زندگی.

ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 31 شهریور1387
می‌گوید: «شعر و فوتبال؟ این‌هم شد زندگی؟» می‌گویی: «کاکاجان! اگر بود که می‌شد یک زندگی آسمانی! زمینی‌ها هم حسرتش را می‌خوردند اما واقع قصه این است که از همه‌ی وجوه حیات فردی و جمعی، آن‌گونه که ما متنعمیم، فقط همین دو قسمتش قابل عرضه است.» (البته عنایت دارید که ادبیات نوشتاری اکثر اولاد آدم، تومانی صنار با نوع گفتاری‌اش توفیر دارد. گفتاری تو را اندکی که آب بکشند و خنده‌ها و نیش‌هایش را بگیرند، کمی هم چفت و بست و لعابش بدهند می‌شود همین نوشتاری)
 طبیعتا ایشان باید می‌پرسید: «چرا؟» و وقتی نپرسید، خودت ادامه دادی:
ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 7 شهریور1387
1- «غزل‌بانو» هم آمد. چه ذوقی کردیم از پس آن‌همه انتظار. یک رباعی اولین کادوی تو به آقای پدر می‌شود. قدم‌خیر است انشاءالله.
همیشه خاطره‌ی پیرمردی با تو هست که می‌گفت: «آقا جان! من زن و بچه‌ام را ول کرده‌ام و آمده‌ام این‌جا...» و خنده‌ی ما زبان‌نفهم‌ها که: «هنر نکرده‌ای آقا جان! ما هم پدر و مادرمان را ول کرده‌ایم!» و باز هم حرص پیرمرد که: «چه‌کارتان کنم که نمی‌فهمید. نمی‌فهمید پدر یعنی چه؟!» و باز هم خنده‌ی ما و بوسه بر سر و رویش و باز هم نفرین‌های محبت‌آمیزش که: «الهی صدام بمیرد و شما پدر شوید!»


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 14 مرداد1387
می‌گوید: «از شما بعید است! انتزاعی بحث نکنید، مصداقی بفرمایید!» می‌گویم: «مصداق از این بهتر که این شاخ شمشاد حتا یک فحش معمولی هم بلد نیست بدهد!» می‌خندد: «امان از دست شما؛ هنوز هم که شوخ‌طبعید!» از آن‌جا که اصول‌گرایی عاشق ادبیات است و ایضا آقای امیرخانی، می‌گویم: «حاجی! اگه رفیق مایی عین حضرت هرندی که مجوز بیوتن رو یه هفته‌ای داد، لوطی‌گری کن! مدارکشو می‌فرستم، خودت یه مدرسه‌ی خوب،‌ از اونا که من دلم می‌خواد ثبت‌نامش کن...» به تریج قبایش برخورده: «اونایی که شما دوست دارین که پارتی‌بازی نمی‌خواد!».


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 29 دی1386

بزرگِ خاندان، نذری داشته که تداوم یافته تا حالا. هرکدام از دختران و پسران که ازدواج می‌کنند مشمولش می‌شوند. هر جای دنیا هم که باشند توفیری ندارد؛ یا خودش یا پولِ قربانی را می‌فرستند. امسال 64گوسفند، آبگوشتِ نذری می‌شود توی سفره‌ی خانواده‌ها و عزاداران. پیامک می‌دهم: «سر دیگِ ...ها را که باز می‌کنید، برای یک جوانِ بی‌آرزو هم دعا بفرمایید.» می‌فرماید: «...دارد عکس می‌گیرد، همراه با ناهار فردایِ بام که آبگوشت است.»

دعوت‌نامه که شاخ و دُم ندارد. دارد؟! 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 26 دی1386

استاد مهدی ثانیهشت سالی می‌شد که بی‌خبر بودم از پیرمرد. صدای دورگه و زنگ‌دارش توی گوشی هم طنین خودش را دارد: «تازه فهمیده‌ام کجایی! می‌خواهم متنی را که برای وداد نوشته‌ام برایت بخوانم.»

 

دارد از وقتِ قرار می‌گذرد و دوستان هنوز وارد دستور جلسه نشده‌اند. آن یکی دارد از خاطرات برفیِ سوئدش می‌گوید و عمق 800متری زیر زمین و زندگی‌ای که در منهای چهل هم جریان دارد، دیگری از گریدری که فرستاده بود مهرآباد تا بلبشوی بحران را بخواباند... انصافا صحبت‌ها شیرین است و شنیدن دارد اما من در میان جمع و دلم جای دیگر ا‌ست. موقع خداحافظی یاد ابن‌محمود می‌افتم و می‌خندم‌: «من یک منبر دیگر هم باید بروم.»

از هتل که بیرون می‌زنم، همه‌جا سفید شده است. دانه‌های برف، بلورهای ریز و خشک و البته درخشانی‌اند که عین خاک‌اره، از پیش لاشه‌ی برف‌پاک‌کن کنار می‌روند. رفیقمان این‌جور مواقع می‌گوید: «عجب سرمای گداکُشی است، خداوکیلی مراقب خودتان باشید!»

 

حسابی مراقبیم. حالا که به قول شاعر: «گرمی شوفاژها هم التیامی نیست» رفته‌ایم بخاری خریده‌ایم اما این‌ها هم هرچه زور می‌زنند، با این گل و گشادی ساختمان، سردی ما را مرهمی نیستند. می‌گویند اصلاح‌طلبان این‌روزها پول‌هایشان را جمع کرده‌اند و بخاری می‌خرند تا مصرف گاز برود بالا و رقیب رأی نیاورد. عجب ناکسانی هستند اینان! ما که توی این سرما به ریش هرچه اصلاح‌طلب است چغندر نثار می‌کنیم. قربان همین غل‌غل سماور که می‌شود کنارش نشست و قینوس گفت. 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 12 دی1386

رفته بودیم رفسنجان. مادرخانم دوستی قدیمی از دنیا رفته بود. ایشان همیشه عادت داشت در چنین مواقعی تبریک و تسلیت بگوید. معتقد بود فوت مادرزن مثل شهادت می‌ماند، هم تبریک دارد و هم تسلیت! آمدیم تبریک بگوییم که دیدیم فضا جدی‌تر از این حرف‌هاست. جرأت نکردیم. به همان تسلیت بسنده کردیم. مجلس که تمام شد رفتیم حمیدآباد سر قبر علی و همسر و فرزندش. محمدرضا آن‌قدر زار زد که مرا هم به‌هم ریخت. برگشتنی، همه فهمیدند اتفاقی افتاده و افتاده بود. برای کسی که گریه‌کردن یادش رفته، چیز غریبی نیست اگر سردرد و مخلفاتش دوره‌اش کنند و  غمباد، خانه‌نشین‌اش. خانه‌نشینی اما برای من یک نوستالژی است. آدم تازه می‌فهمد که چه کارهای ناکرده و چه چیزهای ناگفته روی دست و دهانش باد کرده‌اند. با همان سردرد مردافکن و به ضرب دگنک کدئین و کافئین، آن‌قدر نوشتم و سرودم که تلافی همه‌ی روزمرگی‌ها درآید. سفرنامه‌ی بندر را هم فرستادم روی آنتن.

سق‌ که سیاه باشد همین است. روز قبلش داشتم به دوستی می‌گفتم که این‌جا قرار بود اتاق کار باشد، اتاق خواندن و نوشتن و البته با دوستان بودن؛ اما شده است اتاق ملاقات با ارباب رجوع. می‌گفتم باید این اوضاع را عوض کرد و این چندروزه عوض شده است. چقدر دلم هوای این‌جا را کرده بود.

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 20 آذر1386

پیش از این‌که همه‌ی پله‌ها را بالا بیاید، نفسش به شماره افتاده بود. دم در اتاق، دو کتاب و برگه‌ای به دستم داد و رفت. رویش بیتی از اسرافیلی را نوشته بود:

هم‌زاد کویریم ولی سوز عطش نیست

این قافله از وسوسه‌ی آب گذشته‌ست

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 15 آذر1386

با مساعدت شاعر؛ «دارم به ساعت مچی‌ام فکر می‌کنم» به بازار کرمان رسید. دوستانی که پی‌گیر ماجرا بودند می‌توانند به شهر فرهنگِ انتهای شفا مراجعه بفرمایند. مطمئن باشند ناشر، ناشی نبوده که 2600تومان را چسبانده پشت جلد. ساعت مچی‌اش مرغوب‌تر از این حرف‌هاست.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 8 آذر1386


:اگر جان سالم به‌در ببری از بلایای عظیم، از ابتلائات بزرگ، از غم‌های سهم‌گین، چنان طمأنینه‌ای می‌یابی که ایّوب به تو رشک خواهد برد...

بعد برای این‌که زیادی خوش‌به‌حالش نشود، می‌گویم: مشکل این‌جاست که آن‌وقت، با جمعیّت بیگانه می‌شوی، از جماعت جدا می‌افتی!

با چشم‌های گشاد و اشک‌آلود نگاه می‌کند: همین خودت، مگر کم بهت برمی‌خورد وقتی درددل می‌کنی و او می‌خندد! شاید این غصه‌های کوچک برایش خنده‌دارند. کسی که شوکت مرگ برایش در هم شکسته، به زخم زبانی کم نمی‌آورد.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 29 مهر1386
- آخرش اسم صفحه رو انتخاب کردید؟
- «عشق‌آباد» رو عشق است!
‌- حالا چی هست این؟
- یه چیزی تو مایه‌های جمالته!!
- پس بی‌خیال...


می‌آیی/ ساعت زنگ می‌زند / می‌روی/ دلم


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 21 مهر1386

و راحت می‌شد از سرگیجه‌های بی‌سرانجامش
پریشان‌حالی ما را اگر گرداب می‌فهمید

وقتی خسته‌ای ننویس. وقتی خوشحالی ننویس. وقتی کام‌یابی ننویس. وقتی دل‌تنگی ننویس. فقط وقتی بنویس که چیزی برای گفتن نداشته باشی.


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 5 شهریور1386

یک خبر چندخطی را نشانم داد. ناصر دوباره طلای جهانی ریاضی گرفته است. این‌بار اما در کسوت یک دانشجوی شریف! شماره‌ی همراهش را هم داد. گفت: من زنگ زدم جواب نداد. شما امتحان کن. جواب مرا هم نداد. چند لحظه بعد زنگ زد: من ناصر طالبی‌زاده هستم، شما؟ و وقتی احوال‌پرسی‌ها تمام شد، پرسیدم: چرا جواب نمی‌دادی؟ با کمی مکث گفت: داشتم وضو می‌گرفتم.
- کجایی؟
- مسجد جامع.
- نمازت را بخوان و همان‌جا بمان تا کسی را بفرستم پی‌ات.
به مرتضا زنگ زدم: کجایی اخوی؟
- باشگاهم. فرهاد کاظمی هم این‌جاست! میگه جمعه استقلال را توی آزادی می‌بریم.
- ولش کن. برو مسجد جامع. یکی منتظرته.
رویش را بوسیدم. سال اول دبیرستان، برنز کشوری گرفت. سال دوم طلای کشوری. سال بعد طلای جهانی، سال بعد نفر اول مسابقات انجمن ریاضی کشور و امسال هم طلای جهانی المپیاد ریاضی دانشجویان. احتمالا جزو نخبه‌هاست و حکما ماهی صد و پنجاه تومان را می‌گیرد. یاد بودجه‌ی چهار میلیاردی مس افتاده بودم و فرهاد کاظمی که تغییرات گسترده در تیمش را به نگرانی بابت فرهنگ کرمان ربط می‌دهد. می‌دانید که یک بند از قراردادش این است که دهه‌ی اول محرم را باید برود نوکری آقا. یقه البته خرگوشی باز می‌ماند، فقط رنگش سیاه می‌شود. یاد افتخارآفرینی لاله‌های نارنجی و جوانان رشیدی افتاده بودم که احتمالا هیچ‌وقت دیپلمشان را هم نمی‌گیرند.
مصاحبه که تمام شد، برای اولین بار هوس کردم دستم را بیاندازم دور گردن کسی و عکس یادگاری بگیرم.




 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 5 شهریور1386

امشب پرسید: پس چرا ماجرای سونا را ننوشتی؟ خندیدیم. داشت شیطنت می‌کرد. به رویم آورد که عین پلیس‌های توی سریال گفته بودمش: هر حرفی که بزنی می‌تواند توی وبلاگ بر علیه‌ات استفاده شود. راستش سونا ماجرایی نداشت. عبرتی داشت که حواسم باشد به قضاوت‌هایم. همان‌طور که داشت وزنه می‌زد، کتف پر از بخیه‌اش را دیدم و استواری عضلات را. از روی لباس هیچی پیدا نبود. خودش توضیح داد: توی مسابقات جودو کتفم در رفت و الخ. عبرتش همان همیشگی بود: بچه‌ها مواظب باشید! وقتی از ظاهر افراد نمی‌شود حتا در باره‌ی زورشان قضاوت کرد چطور می‌شود درباره‌ی غرورشان احتیاط نکرد؟


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 4 شهریور1386

پرسیدم: مرتضا کجاست؟ با خنده می‌گوید: بالای درخت. سیب‌ها را نشان می‌دهد و اضافه می‌کند: زنگ زدم، بالای درخت بود، گفتم برای ما هم بچیند. حالا چند شب است که شام، سیب می‌خورم و این معما را مرور می‌کنم که بالای درخت چطور می‌شود موبایل را جواب داد؟ یکی از همین شب‌ها بود که پیامک رسید: در میان هر سیب / دانه‌ها محدود است/ در دل هر دانه/ سیب‌ها نامحدود/ چیستانی‌ست عجیب! دانه باشیم نه سیب...
مدتی‌ست هر چیز به سیب ربط داشته باشد، جلبم می‌کند.
«وزن زیاد و قد دراز و فوتبال بازی!» تکیه‌کلام هشدارهای دکتر مرحومم بود. دستور ایشان و لطف سیب‌ها مرا به زیر صد کشانده است. خدایش رحمت کند که دکتر خوبی بود.  


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 16 مرداد1386

برای آنان‌که اهل سیاست‌اند، شش‌هفت ماه هیجان‌انگیز و دلهره‌آور پیش روست. برای ما تماشاکنان بستان نیز، فرصت خوبی‌ست تا کمی حظ ببریم از ناشیانه‌هایی که دور و نزدیک می‌بینیم. طعم سلام‌ها و بوی دست به سینه‌گذاشتن‌ها عوض شده است. دوستان قدیم، یکایک پیدایشان می‌شود. می‌نشینیم توی متن چای و به گمانه‌زنی‌ها می‌خندیم. خبرهای خوب هم از چپ و راست می‌رسد. دو سه تا عروسی اساسی پیش رو داریم. غصه‌ای اگر هست، دوری امیرم است. می‌گوید: مطمئنی فقط برای امیر دلتنگی؟ و می‌خندد و می‌خندیم. به تعبیر تحریف‌ شده‌ی گل‌آقایی: خنده بر هر درد بی‌درمان دواست. باز هم دم گل‌آقا گرم...


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 9 مرداد1386

تاریخ، خنده‌‌های مرا کهنه می‌کند
این‌قدر، خاطرات مرا زیر و رو مکن
(احتمالا مسعود سلاجقه!)

آدم اگر توی وبلاگش هم نتواند از حسرت‌هایش بگوید که نمی‌شود. می‌شود؟ حسرت شیرین این روزهایم کتاب‌هایی است که استادی بزرگوار از سر لطف به دفتر آورده و حدودا 300تایی از آن‌ها هم توی کتابخانه‌ی (دکور!) اتاق من جا خوش کرده‌اند. گل سرسبدشان هم یک دوره مجله‌ی سخن است که با جلدهای قرمز جگری‌شان آب از لب و لوچه آویزان می‌کنند. مشکل اما این است که امورات! ما بی‌جلسه و نشست نمی‌گذرد انگار و همین شده است آینه‌ی دق‌مان. همین دیروز 8ساعت از ته‌مانده‌ی عمرم توی این جلسات هباء منثورا شد. فقط نیم‌ساعتش مصروف این گردید که رنگ سازمانی شرکت چه باشد بهتر است؟ وقتی داشت کار به جاهای باریک می‌کشید و توضیحات روان‌شناسانه و بازاریابانه‌ی! دوستان افاقه نکرد از زبان من پرید: جگری! و مساله ختم به خیر شد (توجیهاتش بماند). چه شود روزگار ما با این‌همه جگر! تصورش خوش‌مزه است: رنگ دیوارها جگری (با ارفاق، آجری که ظاهرا با سفال‌های کرم، ست ‌شده است. این یکی از توجیهاتی بود که نماند و لو رفت)، مبلمان جگری، لباس همکاران جگری، سربرگ‌ها جگری، کمپرسور جگری، دایکات جگری... من اما دلم پیش جگرهای توی کتاب‌خانه است.


از روزی که جسارت کرده‌، کامنت‌دونی را بسته‌ام، بخشی از وقتم آزاد شده است تا بتوانم لااقل به‌جایش روزنامه‌هایم را بخوانم. در عوض، کامنت‌های شفاهی رو به فزونی گرفته‌اند و برای من که بخش عمده‌ای از مخاطبان این‌جا را روزانه یا در طول هفته زیارت می‌کنم، وضعیت بامزه‌ای ایجاد شده است. توفیرش این است که به‌جای این‌که بنویسند: «سلام، قشنگ بود! به ما هم سر بزن» صاف توی چشم‌هات نگاه می‌کنند و می‌گویند: «اوه! راستی پست‌مدرن هم شده؟!»


عکس: حیدر رضاییاخلاق حرفه‌ای اجازه می‌دهد چنین عکسی را منتشر کنیم؟ اگر دلش را ندارید، نبینید. ولی اگر زیادی خوش به‌حالتان است و یادتان رفته دور و برتان چه خبر است، حتما قصه‌اش را بخوانید و با بی‌رحمی تمام به این عکس زل بزنید. لعنت به این جگر!



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 5 مرداد1386

می‌گویند تجربه از علم بالاتر است. خوش گفته‌اند. یک‌سال است افتخار هم‌صحبتی با قلندری را دارم که قلب جوانش، گذر سالیانی را که بر او گذشته، به سخره می‌گیرد. وقتی لب باز می‌کند به سخن، سراپا گوش می‌شوم تا از لابلای حکایت‌های بی‌شماری که در سینه دارد، نکته‌ای بیاموزم.  جان بی‌قرار و پرامیدش، احیا می‌کند آدم را. هروقت طاقت نمی‌آورم و در محضرش اعتراف می‌کنم که چقدر خاطرش خواستنی‌ست، با صدای بم و خوش‌آهنگش، طوری می‌گوید «ای‌والله» و چنان چون نوجوانی محجوب از جا برمی‌خیزد برای گریختن که دلت می‌خواهد ده بار اعتراف کنی و بشنوی و ببینی‌اش.
دیروز که داشتم با وسواس طرحی را برایش تشریح می‌کردم و نظر همیشه صائبش را می‌خواستم، بلافاصله دست تاییدی به پشتم زد و گفت: «عالیه! بزن بریم.» گفتم: «ببخشید! شما در این زمان کوتاه چطور همه‌ی زوایای طرح را در ذهنتان پردازش کردید که این‌قدر زود پاسخ دادید؟» لبخند شیرینش شکفت: «من طرح را پردازش نکردم، تو را پردازش کردم! وقتی می‌بینم اشتیاقت را و می‌بینم که فکر همه چیز راکرده‌ای، چه باید بگویم؟ تو فقط می‌خواستی یک «بله» از من بگیری و خاطرت آسوده باشد که گرفتی! پس بزن بریم.»
امشب داشتم مهربانی و تجربه‌اش را مقایسه می‌کردم با همکارانی دیگر در جمعی دیگر و البته جوان‌تر و پرادعاتر. پاسخ بسیاری از تردیدهایم را گرفته‌ام.

به قول خودت:
در مجمع‌الجزایر مهجور عاشقی
روزی هزار بار تو را کشف می‌کنم

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 29 تیر1386

با عزيزی عهد كرده بودم كه ده روز پشت هم «كوتاه‌تر از آه» را به‌روز كنم. اين بازی شرط‌هايی داشت. يكی اين‌كه مصالحش را از روزمرگی‌های دور و برمان وام بگيرم. بازی را اگرچه همان روزهای اول به مدد مشكلات ‌بلاگفا باختم اما ادامه‌اش دادم تا به امروز. روزهای اول، اين بازی وقت و انرژی اندكی می‌گرفت و به‌تعبير يكی از دوستان، اين كوتاه‌تر از آه‌ها، شعرهای بين‌جلسه‌ای بودند اما كم‌كمك رنگ جديت گرفتند و با اين‌كه پيام‌گير نگذاشته بودم، اما به مدد فناوری‌های پيامك! و ايميل و تلفن و... بازخوردهای بامزه‌ای گرفتم كه مثل هميشه، حاشيه‌ساز شدند. من هم كه چقدر مخلص حاشيه‌ام! اين‌ها را گفتم كه گفته باشم.  انشاءالله به تريج قبای كسی نيز برنخورد. از همه‌ی دوستان فوتبالی، شيمی‌دان، بيمه‌گر، بانكی‌، هيات مديره، روزنامه‌نگار، شاعر، عاشق و... هم ممنونم كه به اين بازنده، تقلب رساندند.

  

از روزی كه گفته بودم: «پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديده‌ست...»  تا حالا چند تا پيراهن كادو گرفته‌ام. آقاجان! من تا حالا به‌خاطر اين چند سطر، كلی هزينه داده‌ام، شما را به‌خدا اجازه دهيد حداقل پيراهنم را خودم انتخاب كنم! سرانگشتی كه حساب كردم، ديدم در يك‌سال گذشته، هشت پيراهن برايم سوغات آورده‌اند يا هديه داده‌اند كه بدبختانه رنگ اكثرشان هم روشن است. به قول شاعر: رنگ روشن به ما نمی‌آيد!

 

 

اين‌هم فال‌خند گل‌‌آقايی بدون شرح من (با تشكر از چند تا شاگرد ناخلف!): شايد در نگاه اول، مرد متولد تيرماه، اخمو و عصبانی به نظر برسد ولی با نگاه دقيق‌تر می‌‌فهميد كه او در واقع عصبانی و اخمو است! ... مرد تيرماهی نياز مبرمی به تروخشك كردن دارد و از همان زمان ازدواج شما می‌‌توانيد بچه‌داری را هم تجربه كنيد!

 

  

اين بند را فقط دوستان فوتبالی بخوانند:

بچه‌تر! كه بوديم، شب‌های جمعه‌ی هر هفته، به اتفاق دوستان هم‌سن و سال، می‌رفتيم روستاهای اطراف ده‌مان! برای برگزاری دعای‌ كميل. مرحوم صادقی كه صدای خوشی هم داشت بزرگ‌ترمان بود. وقتی شهيد شد احتمالا دوم راهنمايی بودم. هر كدام به‌نوبت روستايی می‌رفتيم و دعا می‌خوانديم. يكی از دوستان برای تأكيد بر اهميت اين مناجات، تعبير «انسان الادعيه» را به‌كار می‌برد. بگذريم. اين‌روزها كه پوست و استخوانم حسابی اذيت می‌كنند، ياد همان فراز دعا (انگار همه‌اش فراز بی‌فرود است) می‌افتم كه از «رقة جلدی» و «دقة عظمی» می‌گويد.

عيد امسال وقتی می‌خواستم از قايقی در ساحل سنگی‌ بندر كنگ، پياده شوم، روی سنگ‌ها افتادم و بخش بزرگی از ساق پايم زخمی سطحی برداشت. به گمان ايام قديم، فكر می‌كردم كه زود محو می‌شود ولی نشد كه نشد. زانويم هم همان ايام و به لطف فوتبال ناكار شد تا حداقل وقتی حالی دست می‌دهد، علاوه بر «شدة ضری»، پوست و استخوان هم فراموش نشود.

 القصه، برای من كه هيچ‌وقت با پای خودم نزد پزشك نمی‌روم و هشدارهای آقا مسعود را هم ناديده گرفته‌ام، دوهفته‌ای می‌شود كه فريضه‌ی فوتبال ترك شده و در خماری يك شوت مشت مانده‌ام. دوستان فوتبالی كه چپ و راست متلك می‌گويند مستحضر باشند كه ما هم مثل همين رضا عنايتی، اگر جنازه‌مان هم توی زمين باشد به مكزيك گل می‌زنيم. دانگ‌مان هم محفوظ است. فقط می‌ماند راه دور و مشكل بنزين كه آن‌هم باكی نيست.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 4 دی1385

 روزهای اول شروع بازی، به وبلاگ سلمان رسيدم. اگر می‌‌خواستم با روحيات ساليان گذشته درباره‌ی بازی قضاوت كنم مطمئنا ابروی تنزه‌طلبی بالا می‌انداختم و از اين لوس‌بازی و بی‌مزگی!‌ می‌گذشتم. اما الان مشتاقم برای بازی. اين چند روزه هم برداشت‌ها و كشف‌های فوق‌العاده‌ای داشته‌ام از اين دنيای مجازی كه بدجور در تار و پودمان تنيده شده است.  پس به دعوت اين بابای نازنین لبيك می‌گويم. (پ.ن: لطف این مهربان را نیز بعد از نوشتن دیدم)

 

گذشته‌ی پرخاطره‌ای دارم. تقريبا برای هر صحبتی می‌توانم قصه‌ای بگويم از روزهای دور اما با خودم قرار گذاشته‌ام كم‌تر ادای پيرمردها را دربياورم.  اين‌جا اگر به گذشته نقبی می‌زنم فقط به اين خاطر است كه گريز و گزيری ندارم.

 

1- از دو متر، هفت سانت كم دارم و از صد كيلو، سه‌هزار گرم اضافه!  نيمه‌سنتی و نيمه‌مدرن‌ام. از سبك زندگی‌ گرفته تا شعر و شاعری. گاه كفه به نفع اولی سنگين‌تر است و گاه برعكس. همان‌قدر با دوغ و شربت‌‌‌های محلی حال می‌كنم كه با نسكافه و كاپوچينو. اما عمرا اگر پيتزا را به قورمه‌سبزی ترجيح بدهم. همان‌طور كه شعر سپيد را به نيمايی و غزل. اولين بار كه شعر سپيد گفته بودم و در انجمن ادبی خواندم اين‌قدر تويش فحش و بد و بيراه داده بودم كه دوستان به اتفاق نظر دادند بهتر است همان غزلت را بگويی! (يك بندش اين بود: زنی در من هست كه م‍ی‌گويدم به دل‌های سياهی كه پشت ريش‌های سپيد سنگر گرفته‌اند تف ميانداز!)  با اين‌همه، عطر و پوشيدنی برايم مهم‌تر از خوردنی و... هستند.

 

2- ذهنيت موزون در خانواده‌ی پدری‌ام حضوری قوی داشته اما من در عمرم با همه‌ی علاقه‌ام به شعر و شاعری حتا يك سطر شعر هم نگفته بودم. سال72 بود كه شب‌شعری را در دانشگاهمان گذاشتند. برادر كوچك‌ترم يك مثنوی بلند سروده بود لبريز از نی‌لبك و آوازهای حقيقت (به سبك مد آن‌روزهای احمد عزيزی). من شعر را به يكی از دوستان دادم كه در شب‌شعر خوانده شود. ايشان هم وقت اعلام اسامی شاعران، در غيبت اخوی، نام مرا اعلام كرد و من هم ملتهب و دست‌پاچه مثنوی را با صدای بغض‌آلودی خواندم. بازخوردش وحشتناك بود. همان شب بچه‌ها ريختند سرم كه نامرد! تو هم شاعر بودی و ما خبر نداشتيم!  توی رودربايست‍ی گير كردن همان و از فردايش شعر گفتن همان. بماند كه آن‌روزها بهانه‌ی عاشقانه‌اش هم به‌شدت موجود بود...

 

3- بزرگ‌ترين ويژگی مثبتم صبور بودن و وحشتناك‌ترين وجه منفی‌ام كينه‌ام بوده كه هر دو در حال تعديل‌اند. برای دومی قصه‌ای بگويم. هفت‌ساله بودم كه پدر و مادرم به سفر حج رفتند و من و برادرم را به خانواده‌ی عمه سپردند. در يكی از روزها با دخترعمه‌ام كه چند سالی بزرگ‌تر از من بود دعوايمان شد و قهر كرديم. ديگر با او حرف نزدم تا شب عروسی‌اش كه آن‌هم با وساطت آقای داماد انجام شد! حالا اگر شما ده سال بعد صدای شكستن گردنی را شنيديد، تعجب نكنيد...

 

۴- اصلا نه می‌توانم و نه دلم‌ می‌خواهد كه روی گرايش خاصی  تمركز كنم. به همه چيز نقبی زده‌ام و دليل اين‌كه روزنامه‌نگاری را تاب می‌آورم شايد همين باشد. تئاتر، خطاطی، پينگ‌پنگ، فوتبال، شطرنج، شعر، شيمی، بوكس، ادبيات، فلسفه، علوم اجتماعی و... را تجربه و يا مطالعه كرده‌ام اما اين‌روزها به مطالعات مديريت و اقتصاد متمايل‌ترم. از مسووليت دولت‍ی هم متنفرم و قسم خورده‌ام كه به آن وادی برنگردم. (البته با اين شرايط نيازی به قسم نيست، هرچند  قسم من مربوط به شش هفت‌سال‌ پيش است) به كار جمعی و تشكيلاتی هم بسيار اهميت می‌دهم. همين هفته‌ی پيش كه رزومه‌ام را برای موسسه‌ای می‌نوشتم ديدم موسس يا عضو موسس چندين تشكل صنفی، علمی و سياسی بوده‌ام. خاطره‌ها آن‌قدر متنوع بود كه يك شب تمام فكر كردم تا همه‌ی اسم‌ها يادم بيايد.

 

5- از تهران بدم می‌آيد خوشم نمی‌آید. با آن‌كه هر وقت آن‌جا بوده‌ام در بهترين جاها و با بهترين عزيزان و دوستانم بوده‌ام اما طاقت زندگی كردن در آن‌را ندارم.

 

 

خداوكيلی اين بازی چيز خوبی است. من با اين‌كه چهار سال است دستی بر آتش وبلاگ داشته‌ام اما تا حالا اين‌قدر اعتراف و رمزگشايی نكرده بودم!  اگر بخواهم سنت بازی را رعايت كنم بايد پنج نفر را برای ادامه نام ببرم. خيلی از كسانی كه دوست داشتم بيش‌تر درباره‌شان بدانم بازی‌شان را كرده‌اند اما اين پنج‌تن انگار هنوز وارد ميدان نشده‌اند: محسن بنی‌فاطمه، حسام فروزان، مژگان‌بانو، مریم سپاسی و ابن‌محمود.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 18 آبان1385

 

آقای مسعود سلاجقه‌ که دبیر اجرایی کنگره‌ی شعر رضوی هم هستند امر کرده‌اند که لینک وبلاگ جشنواره را بگذارم. این لینک بلاگفایی(+) و این‌هم پرشین‌بلاگی‌اش(+). ظاهرا آخرین مهلت ارسال آثار، 25آبان‌ماه است. آن‌ها که این‌کاره‌اند بشتابند. آن‌ها هم که برای کنگره به کرمان تشریف می‌آورند حتما خبری بدهند تا برای زیارتشان برنامه‌ریزی کنیم و هی ننویسیم دوست نادیده...

 

آقای ع.ا.ت (به سبک کیهان!) هم لطف کرده‌اند و دستی به زخم‌های کتیبه کشیده‌اند. جواب این دوست نادیده را می‌گذارم برای فرصتی دیگر. البته ایشان سوالی نپرسیده‌اند که لازم باشد پاسخ بدهم اما در دو سه خط پیامشان، چند گزاره‌ی غلط استعمال کرده‌اند که هر کسی از عهده‌اش برنمی‌آید.  اگر فرصتی بود و عمری، یادآوری خواهم کرد.

 

از دوستانی هم که دعوت ما را بی‌پاسخ نگذاشتند صمیمانه ممنونم. ذکر این نکته نیز خالی از فایده نخواهد بود (انشاءالله) که بام کویر قرار نیست جای کس یا کسانی را تنگ کند. همین. بابت دیر نوشتن‌ هم  طبق معمول شرمنده‌ام؛ شما دیگر به رویم نیاورید. فعلا دنبال نخود و لوبیای تدارکاتم و شعرهای نیمه‌کاره را مثل یک بچه‌ی خوب می‌گذارم در کوزه تا ببینیم چه می‌شود...

 

(هرچند)

حس پریدن از غزل آغاز می‌شود

این بی‌ترانه مرد زمین‌گیر

(اما)

هر صبح با خیال تو از خواب می‌پرد

 

 

--------------------------------------------

پ.ن: هر چه خواستم چشم روی هم بگذارم و بگذرم اما انگار این پوستین رهایمان نمی‌کند. پس:

ماییم و نوای بی‌نوایی

بسم‌لله اگر حریف مایی



ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 20 مرداد1385

 رفيقمان می‌گفت: آدم فرهيخته‌ای‌ست. در مصاحبه‌هايش هميشه از دل‌سوزی برای جوانان می‌گويد و (اگر بيش‌تر از اين بگويم، بعضی‌‌ها می‌شناسندش)... ضمن اين‌كه پولش از پارو هم بالا می‌‌رود. اين‌قدر از فضايل و مناقب ايشان گفت تا راضی شدم برای اولين بار محض عرض گدايی برای يك كار فرهنگی! خدمتشان برسم. كلی مقدمه بافتم و ضرورت‌های چنين كاری را احصا كردم. ايشان هم داغ‌تر از من، چيزهايی به اين ضرورت‌ها افزود و كمی اميدوارم كرد  و خوشحال. فكر كردم نشانی را عوضی نيامده‌ام. اما چشمتان روز بد نبيند. تا پای پول به‌ميان آمد و حرف‌های صريح من مبنی بر اين‌كه به‌خاطر تعريفی كه ازتان شنيده‌ايم و می‌دانيم كه آلوده‌ی سياست و حزب و فرقه و... نيستيد و بايد سر جيب را شل كنيد، چنان رفتارش عوض شد كه مسلمان نشنود، كافر نبيند. با همان لهجه‌‌ی شيرين فرمودند: دزد‌زده! شده‌ام. همين ماه پيش شهرداری هشتصد ميليون تومان جريمه‌ام كرده است. بعد هم آن‌قدر آه و زاری كرد كه نزديك بود چيزی هم كف دستش بگذاريم و برويم. اين‌ را نوشتم تا يادم بماند اگر گردنم را هم بزنند، اين تجربه را تكرار نكنم.

  

با همان حال زار و نزار، به‌اتفاق رفيق عزيز، كنار مغازه‌ای توقف كرديم تا گلويی تر كنيم و خشمی فرو بنشانيم كه ديدم جمعشان جمع است. اولين بچه‌های علامه‌حلی كه اولين سال تدريس مرا تحمل كردند. هوتن، بهروز، سپهر و... (اسم‌های نسل چندمی‌ را حال می‌كنيد!)

 

پشت سر معلم و مدرس و... حرف‌های زيادی می‌‌زنند و برخی‌شان هم آن را تاييد می‌‌كنند. مهم‌ترينش هم اين است كه شيرينی اين شغل به ديدن موفقيت شاگردان است و باقی بهانه. من‌هم اگر چه مدت‌هاست تكليفم را با اين حرف‌ها و اين شغل شريف، روشن كرده‌ام اما بدم نمی‌‌آمد تا صحت اين ادعا را به چشم ببينم.

 

بچه‌ها كنكور داده بودند و من دوست داشتم بدانم چطور شاخ غول را شكسته‌اند. وقتی رتبه‌ها را گفتند، همه‌ی غصه‌ها هم سرآمدند. هر چند طبق معمول، رتبه‌های تك رقمی و دورقمی، بيش‌تر متعلق به بچه‌های فرزانگان بود اما وقتی فهميدم اين آقاپسرها هم می‌توانند در بهترين دانشگاه‌‌های مملكت ادامه تحصيل دهند، از شادی در پوست خودم نمی‌گنجيدم. ( به قول آن شاعر پست‌مدرن: كلاغ از شادی در پوست خود نمی‌گنجشك!). بماند اين‌كه سرنوشت‌شان در دانشگاه چه خواهد شد و چه بلايی سرشان خواهد آمد.

 

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

شنبه 14 مرداد1385

چند وقتی هست كه ناخودآگاه، در پاسخ هركس كه می‌گويد چكار می‌كنی؟ می‌گويم: غاز می‌چرانم! اين‌قدر اين عبارت رويايی! را تكرار كرده‌ام كه انگار دارد تعبير می‌شود.  فقط مانده‌ام با اين‌همه غاز چه‌كنم؟!

 

 

داشتم كتاب شعر يكی از دوستان را ورق می‌زدم. خش‌خش ملايمی شنيدم. نفهميدم چطور اين ارتفاع را بالا آمده بود! با خودم قرار گذاشتم به‌خاطر همت بلند و تلاش جانانه‌اش، تا وقتی كاری به كارم ندارد، كاری به كارش نداشته باشم. اما وقتی قصد كرد از پايم بالا بيايد، با كتاب كوباندمش! و اين‌گونه بود كه عشوه‌های سوسك به همين راحتی وارد شعرم شد. اين ماجرا علاوه بر آن حضور، يك خاصيت ديگر هم داشت و آن‌هم درك اين دقيقه بود كه كتاب شعر چندان هم بی‌فايده نيست!

(اين هم از قولی كه به ابن‌محمود داده بودم.)

پ.ن: اسم كتاب شعر را نمی‌گويم تا خون ابن‌محمود به جوش نيايد و كار دستم ندهد!

 

 

به دعوت يكی از دوستان بعد از سال‌ها دوباره پايم به توپ آشنا شد. اين رفيق شفيق، كسی است كه از سه‌چهار سال پيش با من قرار گذاشته كه به ياد سال‌های دانشجويی، برنامه‌ی ورزش منظمی را ارائه دهد. فعلا كه از استخر و سونا به سالن فوتبال (فوتسال) رسيديم. نتيجه‌ی سه بار حضور، دو مصدوميت برای من بود و يك عمل جراحی برای خودش. آسيب پايش به حدی بود كه به هيچ بهانه‌ای نتوانست از زير تيغ جراحان بگريزد. اين‌هم از اثرات پيری و معركه‌گيری.

 

 

سومين نفری بود كه از پشت خط می‌گفت می‌خواهم بروم لبنان. چيزی نداشتم بگويمش جز آرزوی توفيق و تاكيد بر رعايت توصيه‌های ايمنی!  از قول يكی از دوستان هم گفتمش: از امورات وقت‌گير و پردردسر بچه‌های سفارت در سوريه (در سال‌های نه چندان دور)  رسيدگی به وضعيت كسانی بود كه تنها آمده بودند و با يك همراه، قصد بازگشت داشتند.

درباره‌‌ی لبنان چيزی نمی‌‌توانم بگويم جز اين‌كه فعلا يكی بايد عرق شرم از پيشانی بشريت پاك كند.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 19 خرداد1385

  

ساغری از گريه، لبالب سكوت

 

امير حسين سام عزيز، غزلی خاطره‌انگيز را در «يك سبد آواز نو» گذاشته است. دلم می‌خواهد به اين بهانه، يادی كنم از دو بزرگوار كه يادشان اغلب با من هست. اولی مرحوم مسعود محمودی و ديگری استاد سيد احمد سام. اول از دومی می‌گويم كه نام و يادش برای اهالی فرهنگ، ادب و هنر با «ادبستان» عجين شده است. مجله‌ای كه جايش هنوز پر نشده و با عزيمت ايشان به لندن و انتشار اطلاعات بين‌الملل، از دستمان رفت.

 

رفته بودم كفش‌هايم را واكس بزنم كه فرصتی شد تا «ادبستان» را كه تازه خريده بودم، ورق بزنم. كفاش، كه بساطش را كنار خيابان پهن كرده بود،  همان‌طور كه مشغول واكس‌زدن بود اشاره‌ای به شعر روی‌ جلد مجله كرد و اجازه خواست يادداشتش كند. خوب يادم است كه شعر سميح‌القاسم را با خطی خوش توی دفتر كوچك جيبی‌اش يادداشت كرد و گفت: «كارشان درست است. دستشان مريزاد!» من هم همين عبارت را به‌همراه ماجرايی كه پس از آن بين من و اين رفيق افغانی رفت، برای ادبستان نوشتم. دوستانی كه يادشان هست می‌دانند كه ادبستان با نامه‌های خوانندگان شروع می‌شد. در شماره‌ی بعد، عين نامه با امضای آن دانشجوی شيمی منتشر شد. اغراق نيست اگر بگويم آن نامه، كه سرگذشت يك كفاش دوره‌گرد (كه پيش از آوارگی، دانشجوی پزشكی دانشگاه كابل بود و بعد به اجبار جنگ، عازم ايران شده بود) را روايت می‌كرد، مسير سرنوشت مرا هم تغيير داد و به ورطه‌ی كاغذ و نشريه كشاند.

 

القصه، بيست‌سالگی‌ام تمام شده بود كه اين‌بار در نشريه‌ای ديگر كه باز هم مديرمسوولش استاد سيد احمد سام بود،‌ مطلبی چندصفحه‌ای را به قلم خودم خواندم! به‌اعتراض راهی دفتر نشريه شدم و گلايه‌ام را به‌خاطر عدم رعايت كپی‌رايت!! با خانم ايزدپناه‌ كه مسوول دفتر نشريه بود مطرح كردم. ايشان هم با گشاده‌رويی، اظهار بی‌اطلاعی كردند و گفتند: «مطلب را ما نفرستاده‌ايم. انگار آقای سام، مطلب شما را كه در روزنامه‌ی... منتشر شده، در لندن خوانده‌اند و در فصل‌نامه هم منتشرش كرده‌اند.» گمانم همان‌جا بود كه مساله‌ی سرايت روحيات استاد باستانی پاريزی و حس ناسيوناليستی ايشان به آقای سام مطرح شد و اين‌كه احتمالا پسوند نام خانوادگی، كار خودش را كرده است!

 

مساله‌ی جالب اما اين‌جاست كه يكی از نشريات محلی هم همان مطلب را با مقدمه‌ای مبسوط و پراغراق منتشر كرد. وقتی سردبير آن نشريه را كه دوستی صميمی بود ديدم، به آن مقدمه اشاره كردم و ايشان هم با خنده گفت: «كاكا! اگر ما خودمان، خودمان را تحويل نگيريم، پس كی‌ بگيرد؟!» چند روز بعد هم به دفتر نشريه دعوت شدم و شدم عضو تحريريه و مدتی بعد هم سردبير! تا زمانی كه «خرداد» توقيف شد و «فتح» ما را جايگزينش كردند و نشريه‌ی بی‌زبان ما افتاد دست آقايان حكمت، باقی، گنجی و... . باقی حكمت‌ها و قضايا را هم كه خودتان می‌دانيد!

 

همه‌ی اين‌ها را گفتم تا بگويم كه خواسته و ناخواسته و مستقيم و غيرمستقيم، عامل پريدنم با بال‌های كاغذی، همين پدر بزرگوار و فرهيخته‌‌ی اميرحسين عزيز بوده است كه درودم را نثارشان می‌كنم. به قول مرحوم مشيری:

از همين روزن گشوده به دود

به بهاران، به گل به سبزه درود

 

اما مرحوم محمودی -كه داغش هميشه تازه است- از معدود سياست‌مردانی بود كه در بستر فرهنگ و هنر باليده بود و نظيرش را به اين زودی نخواهيم ديد. جسارت نباشد،  اما وقتی استانداران فعلی را می‌بينم، قدرت مقايسه حتا از من سلب می‌شود! روزی پيغام داد كه فصل‌نامه را بخوان كه اميرحسين سام، غزل قشنگی تقديمت كرده است. برای من كه اميرحسين عزيز را قبل از هجرت، تنها يك‌بار  در تالار دانشگاه  ديده بودم كه با سه‌تارش هوايی‌مان كرده بود، جالب بود بدانم آن نوجوان لاغراندام پراستعداد را -كه وصفش ورد زبان‌ها بود- چه عاملی به اين كار كشانده است. وقتی مجله را ديدم، يادم آمد كه پس از اولين حضور در دفتر نشريه، در پاسخ به تقاضای خانم ايزدپناه، سروده‌ای را نوشته بودم و تقديم كرده بودم به «بالانشينان شهر عشق».  آن مثنوی، محصول همان روزها بود كه تازه زخم‌هايم موزون شده بود. عمده‌ی شعرهای به‌دردبخورم! نيز در همان بازه‌ی شش ماهه‌ای شكل گرفتند كه شعر برايم جدی بود. و حالا پسر مدير مسوول، آن مثنوی را با يك غزل، پاسخ داده بود.

 

وقتی با يكی از دوستان، غزل اميرحسين نوجوان و پرشور  آن‌روزها و پزشك هنرمند و فرهيخته‌ی اين‌روزها را با مطلع «مگر ز کوی شهیدانِ عشق می‌آیی» مرور می‌كرديم، به‌شوخی گفتم: «مشكل سنگ قبر ما هم حل شد!» و امشب كه دوباره آن غزل را خواندم، خاطره‌ی روزگاران گذشته، در من جان گرفت. پيش از هر چيز فاتحه‌ای نثار روح مرحوم محمودی كردم كه در هر ديدار، چندبيتی از آن مثنوی را با سوز تكرار می‌كرد. آخرين بار، چند ماه پيش از مرگش بود كه در دفتر كارش در يك بعدازظهر خلوت، پس از اين‌كه بغضش را فروخورد و پيغامی را برای رساندن به دوستان ديروزش داد، چند بيت از آن مثنوی را خواند. خدايش رحمت كند.

عنوان آن مثنوی را آقای سام، «تشنه‌ام ای ابر محبت ببار!» انتخاب كرده بودند و من برای چاپی ديگر تغييرش دادم به: «ساغری از گريه لبالب سكوت» كه هنوز هم زبان حال است.

 

پ.ن: پيام‌های‌ اين مطلب را كه مرور كردم، ديدم استاد سام هنوز ماجرای آن دانشجوی شيمی را فراموش نكرده است. نوع گفت‌وگوی پدر و فرزند را هم ببينيد و لذت ببريد...

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 16 خرداد1385

  هنوز از سالن پروازهای داخلی خارج نشده بودم كه جمعی سه‌نفره را ديدم. يكی‌شان بدجور نگاهم می‌كرد. طبق عادت، و البته با كمی حرص‌خوردن!، احتمال دادم كه دوباره با فلان آقای خواننده اشتباه گرفته‌ شده‌ام. (حرص بدان خاطر است كه به دوستانی كه همين شباهت را يادآور می‌شوند، می‌گويم خوب است آدم صدايش شبيه ايشان باشد نه قيافه‌اش! ولی كو گوش شنوا؟!)


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 خرداد1385

ما جايمان راحت است!

 

اولين باری بود كه از زلزله ترسيدم. تمركزم روی صفحاتی بود كه بايد بررسی‌شان می‌كردم كه آمد. (حدود ساعت20) اين بار رقص زمين، صدای اسكلت اتاقم را هم درآورد. صدادار بود، مثل همان سوسيس كذايی. فرقش با قبلی‌ها اين بود كه كوتاه بود. يك شوك. يك تلنگر. همين.

 

رفيقمان پس از زلزله‌های قبلی می‌گفت: نمی‌شود شما جای امن‌تری زندگی‌ كنيد! گفتم: اگر اصفهان را سوا كنيد (كه تنها منطقه‌ی سفيد كشور است)، همه‌ی مناطق ايران روی وضعيت زرد يا نارنجی قرار دارند. اين دل عالم هم كه تكليفش معلوم است. سرخ سرخ! ما هم كه اهل دليم...

 

باز هم روی گسل دراز می‌كشم  اما باور كنيد با هر تكان زمين، ياد پايتختی می‌افتم كه به بادی بند است! به اين زودی‌ها هم كاريش نمی‌شود كرد جز دعا.

انگار حضرت بيدل گفته است:

دعاست مايه‌ی جمعی كه دستشان خالی‌ست

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 24 اردیبهشت1385

  

>>>>> كجاست؟ آن‌كه خروشان، شبی چو سيل می‌آيد

            و پاك می‌كند از سنگ قبرها، اثرم را... 

 

>>>>> پنج سال گذشت. نه به همين سادگی! قرار است اين سابقه‌ی كار را به‌جای خدمت سربازی حساب كنند. آخرين حضور در كلاس درس را رسما ديروز تجربه كردم. آخر كلاس، بعد از آن‌كه به بچه‌ها راستش را گفتم كه اهل بيليارد نيستم، رهايم كردند. پس‌لرزه‌های تصور كاری كه دارم می‌كنم، آن‌قدر آزارم داد تا نوبت به بازی بارسلونا رسيد. يك لحظه كانال را كه عوض كردم و سخنان وزير متبوع! را شنيدم، چند فاتحه نثار ارواح «مظفر» و «حاجی» و البته خانم «پارسا» و... خواندم و آرام شدم. سندرقيت ما هم پاره شد، رفت پی‌كارش!! فقط می‌ماند يك گذرنامه كه اگر بدهند، ما هم می‌رويم پی‌كارمان.

 

>>>>> با لحنی گفت هر روز كتيبه را می‌خوانم كه انگار شنيع‌ترين فعل عالم را صرف كرده‌ام. آخرين مقامی كه دارد را نمی‌دانم. دشمنانه! نمی‌گفت ولي هنگام حرف‌زدن، دستی به زير بال كتش برد و «برتا»يش را مرتب كرد. همين حرفی را كه در پيام‌گير نوشته‌ام گفتمش. -آقاجان! ما سال‌هاست آردمان را بيخته‌ايم و الكمان را آويخته. زخم‌هايمان هم مثل خودمان عتيقه‌اند و جنسشان به‌روز نيست. اسمش را هم دل‌ريخته‌ها گذاشته‌ايم كه تن به بازی‌های حقيری كه راه می‌افتد ندهيم. بس نيست؟

 

>>>>> روزمرگی‌های خودساخته و بعضا ديگرپرداخته، مجالی نمی‌دهند براي پرداختن به دل‌خواسته‌ها. من ديگر اهل يك زندگی شلوغ و پرحادثه نيستم. نفسم تنگ می‌شود. می‌بُرم. كم‌ می‌آورم. آهستگی، مطلوب من است. لعنت به تو‌ «كوندرا»! همه‌ی واژه‌ها آلوده‌اند.

 

>>>>> حرف از رفتن نمی‌زنم/ تازه فهميده‌ام چقدر به هم می‌آييم/ تارهای نقره‌ا‌ی شقيقه‌ام را دوست دارم/ گيسو طلا!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

یکشنبه 3 اردیبهشت1385

 

ارتباط مستقيم

وبلاگ‌نوشتن اگرچه ممكن است با خيلی چيزها از جمله سواد و ذوق و دغدغه و... بی‌ارتباط باشد، با يعضی چيزها رابطه‌ی مستقيم دارد. يكی‌اش حوصله است و ديگری فرصت. (البته به بيكاران و علافان محترم جسارت نمی‌كنم). خوشبختانه من اين‌روزها هم حوصله‌اش را داشتم و هم فرصتش را. و چون معلوم نيست تا همين فردا وضعيت اين داشته‌هایم به چه صورت درمی‌آيد (مستحضريد كه توی ديار ما، آدم تا فردايش را هم نمی‌تواند پيش‌بينی و در نتيجه برنامه‌ريزی‌ كند!) پس سعی‌ می‌كنم از اين لحظات، نهايت استفاده را ببرم. لذتش نيز نسبت به وبلاگ‌های قبلی دوچندان شده است. اگر كسی هم برايم اين‌گونه بنويسد: «کسی می‌گفت: آدم‌هايی که ذاتا نویسنده‌اند؛ اگر ننویسند، روزی می‌ترکند. شما ترکیدید... نمی‌شود که به‌تان رسید. هر چند که اهمیت هم ندارد. از دید شما و آخرش از دید ما.» تنها لطفی كه كرده اين است كه ما را در عداد نويسندگان محسوب فرموده است و بس. كمی‌ هم اعتماد به‌نفس‌مان بخشيده تا ترسمان از نوشتن در فضايی جز كاغذ هم بريزد. پس راحت باشيد لطفا. پوست ما كلفت است و رويمان زياد.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 3 اردیبهشت1385

 

ديالوگ كامنتی

به‌شدت با اين باور آقای‌ سيب‌كار كه «وبلاگ به‌شدت خصلت اكتشافی دارد» موافقم. اين البته چيز جديدی نيست و از همان روزهای اول، چرايی وبلاگ و دامنه‌ی حضور و تاثيرش، در بحث‌های عوام و خواص وبلاگستان جاری بوده، هر كس به‌اندازه‌ی همت خود، چيزكی بدان افزوده و گوشه‌ای را كشف كرده است. بعضی با عملكرد خود و  برخی هم از طريق ذهن خلاق، گوشه‌هايی از قابليت‌های اين پديده را شناسانده‌اند.

 

يكی از ابزارهای وبلاگ كه به باور من جزء جداناشدنی محسوب می‌شود، كامنت است. من كه معتقدم يك مطلب وبلاگی، بدون كامنت‌هايش، كامل نيست. (عنايت داريد كه تاكيدم روی مطلب وبلاگی است و نه يك مقاله يا يادداشت كه قابليت عرضه در رسانه‌های ديگر را هم دارد) اظهارات موافق و مخالف، كمك بزرگی به رشد تفكر نقاد و گريز از زودباوری‌ و  تاثيرات آنی مطلب بر ذهن مخاطب دارد و يادمان می‌دهد كه حتی‌غول‌های انديشه، ادب، علم  و هنر نيز از خبط و اشتباه مصون نيستند. خير‌گی را شايد اجازه دهد اما شيفتگی را نه. به منی‌ كه عطش دانستن دارم می‌‌آموزد كه هيچ‌كس و در هيچ‌جا مصونيت ندارد و اين دستاورد كمی‌ نيست.

 

اجازه دهيد تئوری‌‌پردازی‌ را به اهلش واگذارم و با يك مثال ساده و در عين حال روتين – از اين نظر كه هر لحظه و در همه جاي وبلاگستان دارد اتفاق می‌افتد- منظورم را عينی‌تر عرضه كنم. برای اين تمثيل از يك مطلب كوتاه وبلاگی و بازخوردهای محدودش وام می‌گيرم و سعی‌ می‌كنم نشان دهم چطور، ابزاری قدرتمند به‌نام كامنت، می‌تواند برای‌ نويسنده و مخاطب –هردو – مفيد باشد و به تصحيح برداشت‌های طرفين كمك كند. پس در اين ديالوگ كوتاه كامنتی همراهیم كنيد:

 

اولين كامنت برای اين چند سطر:

«سلام،شعر کوتاه قشنگیه ولی مفهوم نیست اصلا. گفته‌اید که شعر دراین حد که شما رو به نقطه‌ی آرامش برسونه کافیه ولی خوبه یه کم به خواننده‌ی شعرتون هم بها بدید. اون جمله رو وقتی می‌تونید بگید که شعرتون مال دلتون باشه و بس. وقتی میذاریدش تو وبلاگ یعنی قرار نیست فقط نقش اون نقطه رو بازی کنه. اما این شعر: ای ابر/ای صبر/ ای باد/ بر من امشب مورب ببارید/ اتفاق من افتاد/ ای داد. تازه میشه گفت ابر و صبر می شه ببارن ولی باد: ای ابر/ ای صبر/ بر من امشب مورب ببارید/ اتفاق من افتاد/ ای داد! به نظر من باد جز مزاحمت حرف دیگری نداشت!جسارت شد البته. می‌بخشید.»

 

پاسخ من: «سلام هم سایه. راست گفتی. امان از بادهای مزاحم. به خاطر حرف حساب و البته گل رویت، بادش را خالی کردم!»

 

دومين كامنت: «سلام مرتضی. در مورد شعر قبلی فکر کنم زود کوتاه آمدی. باد، حضورش زيادي نبود، اما فعلي كه بهش نسبت داده بودي با آن دوتاي ديگر هماهنگ نبود. يعني اگر فعل را عوض ميكردي (جسارتاً مثل: مورب بگيريد/ يا: با من امشب مورب بخوانيد) وجه حضورش براي ملت روشنتر می‌شد. بگذريم. ما هم گير داده ايم به همين دو خط شعر شما كه يك خطش به بيست خط ديگران مي ارزد. حقيقتش، وجه مشتركي كه بقول خودت در اين شعرها هست، بمن جسارت می‌دهد احساس خودماني بودن ـ و شايد هم اظهار لحيه (بقول علماي عظام) ـ كنم. ببخشيد. دفعه‌ی آخرم است. البته شايد!»

 

پاسخ من: «سید عزیز! بحث کوتاه آمدن یا نیامدن نیست. من تمام حرفم همان «بر من امشب مورب ببارید» بود. وقتی شاعری چون شما، نیتم را نگرفته باشد پس لابد یک جای کار ایراد دارد. به همین خاطر هیچ اصرار و مقاومتی درباره‌ی حرف‌های هم‌سایه نداشتم که منطقی و ادیبانه خواسته بود باد مزاحم را حذف کنم. می‌توانستم هر واژه‌ی دیگری را جای مورب بگذارم اما ارضا نمی‌شدم. مورب را بدان خاطر گذاشتم که نیاز به بارش داشتم. قامت شکسته و یا حتی روح شکسته نمی‌توانست قطرات ابر و صبر را عمود جذب کند. باقی بهانه است.»

 

اين ماجرا البته می‌توانست ادامه داشته باشد و حتی منجر به حذف شدن بخش عمده‌ی شعر من از اين صفحات هم شود (به‌جز همان مورب بباريدش) كه البته ارزشش را هم دارد. من بخشی از جملاتی را كه مربوط به يك لحظه‌ی خاص است در وبلاگم جرح و تعديل می‌كنم و در عوض چيزهای بسيار می‌‌آموزم. چيزهايی‌ كه هيچ انجمن ادبی‌ و محفل شاعرانه‌ای نمی‌تواند به من بدهد.

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.