تبليغاتX
كتيبه‌ - ترانک
 
چهارشنبه 19 بهمن1390
تمام راه‌ها، به عشق ختم می‌شود
تمام عشق‌ها به راه...

فقط پرنده‌بازها خیال می‌کنند:
آن‌که رفته
      باز می‌رسد


برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 16 دی1390
یا زندگی
یا مرگ
چیزی میانِ این دو وسعت نیست
.
.
چیزی به‌جز حالی که من دارم...


برچسب‌ها: ترانک, نیمایی, زندگی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 4 دی1390
همین‌که می‌دانم
کسی شبیه تو نیست
چقدر دلهره‌آورتر از نبودنِ توست.


برچسب‌ها: ترانک, نیمایی, صنوبرانه
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 30 خرداد1390
سفر،مجالِ نپوسیدن است
خواهم رفت
از این کویر به مردابِ انزلی حتا.‏


برچسب‌ها: ترانک, نیمایی, زندگی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

جمعه 9 اردیبهشت1390
رفیق! گریه نکن‏‌‏‏!‏
قرار بود فقط یک‌نفر...‌‌‏


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 14 مهر1389
و دینی به گردن ندارم
به‌جز
   دست‌هایت.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 12 مهر1389
پیشِ کلامش
      کوه وا می‌داد
پشتِ نگاهش
      رود جاری بود
یعنی که از دیدارِ آخر
          باز می‌گشت.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

شنبه 10 مهر1389
دلم چوب‌شوری‌ست
میان‌وعده‌ی کودکانِ درونت.




برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 8 مهر1389
برای خوشایند معشوقه‌ای نیست
بم‌ام
درب و داغون
کمردرد دارد صدایم هنوز...



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 6 مهر1389
عطش دارم اما تو...

 آرام
  آرام
مرا زنده زنده بیاشام.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 6 مهر1389
و گاهی
همین تکه‌کاغذ
خدایی‌ترین اختراع‌ِ زمین است

بلیطی که برگشت دارد.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 6 مهر1389
و تذهیب کردند
تنهایی‌ام را

حروفی که از بیخِ گوشِ تو
برگشت خوردند.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

سه شنبه 6 مهر1389
و تکرارِ یخ
    آبِ جوش
خلاصی ندارد بیابان

سفر
   بی‌تو
     رانندگی‌ست.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 18 شهریور1389
حالا که راهی نیست
         ماهی نیست
در جاده می‌پیچم
دل‌تنگی دور و درازم را...


عصرانه‌های کوه



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی, عصرانه‌های کوه
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 18 شهریور1389
شرمنده‌ام
از جوش‌های چهره‌ات ای ماه
در من غروری کهنه زندانی‌ست.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی, عصرانه‌های کوه
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 18 شهریور1389
یعنی به عشقم عمق می‌داد
یعنی به شرطِ دشنه
       می‌بخشید چشمش را.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی, عصرانه‌های کوه
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 18 شهریور1389
یعنی همین حالا
             که بی‌وقفه
دل می‌سپارد، قلوه می‌گیرد
دارد به دندان‌های مصنوعی می‌اندیشد.



برچسب‌ها: ترانک, نیمایی, عصرانه‌های کوه
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 18 شهریور1389
حتا همین بالا
              که چتری نیست
دست از سرم بردار
              تا باران بیاید.



 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 17 شهریور1389
حتا همین بالا
           که دارم خواب می‌بینم
باران فراوان است
گیرم که بلعیدند
انگشت‌های لاغرت، انگشت‌هایم را.


عصرانه‌های کوه


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
شهریورِ تب‌دارِ من، پاشویه می‌خواست
یک‌ریز خندید
یک‌ریز سرماریزه آمد...


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
حتا همین حالا
                که زخمم باز می‌خندد
در من تلاطم می‌کند موجِ عطش، اما
چشمم نمی‌داند که وقت آبیاری نیست.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
حتا همین بالا
              که یادش نیست
یک تاولستان سینه‌خیزِ نوجوانی را
انگور می‌روید
از دست و پاهایی که در خون دلمه می‌بستند.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
حتا همین حالا
                که مستم
در من صدایِ سوت و کورِ کوه می‌پیچد
خم‌پاره‌ای اما نمی‌آید.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
این صخره‌ها
این سنگ‌ها
این قله...
بوی تو را هم می‌شناسند
وقتی صدایم جزیی از تاریخِ کوه است.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
هر روز
پیراهنت را باز می‌پوشم
یعنی که از اندوه
           دارم انتقامی تازه می‌گیرم.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
یعنی خیالت تخت!
قلبت قرص!
دارم وصیت‌نامه‌ی آوارگی را
نسخه می‌پیچم.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
در خاطراتم باد می‌کارد
یک روسری با رنگ‌های جیغ.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
باران که تکراری‌ست
این باغ، بی‌گنجشک می‌میرد.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
شاید که جورِ دیگری می‌شد
آغامحمدخان اگر چشمِ تو را می‌دید.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

یکشنبه 14 شهریور1389
یک حبه‌ی انگور
از لای در دارد نگاهم می‌کند با عشق
«آیین» من مستی‌ست.


 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.