تبليغاتX
كتيبه‌
 
شنبه 13 مهر1387
یک قلب هزار تکّه، عمری‌ست
می‌خواهد با خودش بگوید:
نسبیّتِ عشق، احمقانه‌ست.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 10 مهر1387
چندتایی بودیم که ملقب شده بودیم به قطعنامه‌ای‌ها. یعنی حالا که بوی قطعنامه بلند شده، آمده‌اند بجنگند! این کنایه‌ی قرارگاهی البته هیچ کداممان را نمی‌آزرد. حقیقتش این بود که هر کدام از ما سه نفر دلیلی داشتیم. یکی که با یک سال تفاوت، بزرگ‌ترمان بود، به جرم برادر شهید بودن، همیشه پای اتوبوس، مهر برگشت توی پیشانی‌ اشتیاقش خورده بود، دیگری سابقه‌دار بود و تو هم که فراری بودی از زندگی.

ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

پنجشنبه 4 مهر1387
عشق، محرم است
تا که می‌روی
تیغ‌ها برهنه می‌شوند.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

چهارشنبه 3 مهر1387
حق داری، د بگیر بخواب!
اینقدر صابون به چشم‌هایت نمال! بازی مردها، به عدد نیست برادر؛ مرد که یکی و ده تا و صدتا سرش نمی‌شود، مرد کافی‌ست فقط یک مرد باشد، مرد کافی‌ست ه تانیث نگیرد، یا اگر می‌گیرد درست بگیرد و زیر ابرو را هم بردارد و خلاص. توی بیداری، مرد پیدا کردی خبرم کن. گفتم که:
حق داری، د بگیر بخواب!

یکی جایی برایمان خوابی دیده؛ خواب ضخامت روح یک لاک‌روح را  که با تمام ذرات انرژی باقیمانده، فقط می‌تواند تور دروازه‌ی برادرش را بلرزاند... می‌بینی نخبه‌ها و نخاله‌ها شوخی شوخی قاطی کرده‌اند؟ نه! جدی جدی قاطی شده‌اند! بازی شوخی و جدی در این سرزمین، بازی شیر یا خط است؛ به همان سادگی، به همان شباهت نخبه و نخاله.

ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

دوشنبه 1 مهر1387
رفته‌ای و محاصره شده‌ایم
زندگی پیر می‌کند ما را
کوفه تسخیر می‌کند ما را.

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.