دوشنبه 30 مهر1386
این رباعی را به هزار و یک دلیل دوست دارم. یک دلیلش این که مال سیدجواد است. سالها پیش برایمان خوانده بود و حیرت کرده بودیم از تازهجوانی که بیست را پر نکرده، پختهتر از پیرمردها حرف میزند. میوهای خودرو که زود رسید و امید که از گزند آفات در امان بماند. وقتی هفتهی پیش دوباره خواندش، دوازده سال از آخرین شنیدنش میگذشت. چارهای نیست، باید با صدای خودتان بشنوید:
عالم از شش جهت پریشانی نیست
جمعیت در بساط حیرانی نیست
ایمان مفروش کافری کن درویش
این کار دل است، کار پیشانی نیست
(سیدعبدالجواد موسوی)
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 29 مهر1386
- آخرش اسم صفحه رو انتخاب کردید؟
- «عشقآباد» رو عشق است!
- حالا چی هست این؟
- یه چیزی تو مایههای جمالته!!
- پس بیخیال...
میآیی/ ساعت زنگ میزند / میروی/ دلم
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 28 مهر1386
یک پیاله نذر اشکهات
میترسم از رویّهات میترسم
از شیوهی شقشقیّهات میترسم
آهسته و پیوسته ببار ای باران!
از طوفان از تقیّهات میترسم.
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 24 مهر1386
دکتر افشین اسدی / بام کویر: بازار ما تشنهی قصههای عشقی است. گرسنه است. آرزومند قهرمانانی که شبها در سریالهای مرصع و صبحها در نشریات ملون تحویل بازار میشوند. مشتری این بازار نسل جوانی است که آرزوهای دست نیافتهاش را در قصههای عشقی دو آتشه جستوجو میکند و دغدغههای گرامیاش را با دلخوشی وصفالعیش، نصفالعیش ویران میکند.
دل باختگان این سرزمینِ محکوم به عشق، سوداهایشان را در وجود قهرمانانی میبینند که صبحها در روزنامهها متولد میشوند و شبها درسناریوهای تلویزیونی میمیرند. میگویی نه؟ یک مقایسهی سرپایی از آمار فروش کتابهای عشقی؛ صدهزار جلد؛ با جلدهایی که انگار در آرایشگاهها چاپ میشوند. کتابهای فرهنگی، فوقش پنج هزار جلد...
بیا تا فروش مجلات فرهنگی و ملون، نگاه کن به ردیف بدهکاری و طلبکاری آنها و ببین مال کدام شلوغ تر است…
بگیر تا آمار پر بینندهترین سر یالهای تلویزیونی و جذابترین آنها، انگار عاطفهی جنسی ما در کهنسالی هم هنوز بالغ نشده است. اگر گذرت به دورترین ساندویچ فروشیهای محرومترین شهرهای استان بیافتد، تصویر نقش آفرینان مونث، مثل کاغذ دیواری همه جا را پوشانده. اینها تمام تعبیر ما از واژههای «عشق» و«زیبایی» شده است. جسارت و جرات هم نداریم در آب فرو رویم و مرواریدی صید کنیم. گوهرها را گذاشتهایم و دل خوش کردهایم به سنگریزهها...
دریغا! اگر«اهمیت» در نگاه ما بود، همان سنگریزهها را هم میشد تبدیل به مروارید کرد. پس عجیب نیست که سناریوهایمان را همسطح عاطفههای نابالغ کنیم و به انتقام جوانیهای ناکرده، معشوقههای سریالی را یکییکی غرق در خون ببینیم؛ آنهایی که شاید تنها جرمشان این باشد که«روسری آبی» ندارند...
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 24 مهر1386
تشخیص آدمهایی که میخواهند حرفی را بزنند و نمیزنند یا نمیتوانند بزنند کار دشواری نیست. کافی است به لبهایشان نگاه کنی؛ میلرزد و در مقاطع متوالی دهانشان باز بسته میشود، بیصدا. نگاه میکنند اما گوش نمیکنند. گردش پریشان سر و گردن هیچ منطقی ندارد؛ نه منطق گفتن و نه منطق شنیدن؛ همهاش حدیث بیقراری است.
راه دیگری هم هست، یعنی بود... اینکه شنبه شب بنشینی پای برنامهی پردیس شبکه دو و علی نصیریان را تماشا کنی ... پیرمرد بیقرار تر از حاج یونسِ این روزها بود. تعارف بود و حرفهای قشنگ تکراری که ناگهان فوران کرد، وقتی که مجری برنامه ـ سید جواد یحیوی ـ پرسید: «استاد! شما مسالهی حاجیونس را عشق میبینید یا انحراف؟» انگار کبریتی به خرمن استاد زده باشد، حدیث بیقراری جاری شد:
ادامهی مطلب
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
دوشنبه 23 مهر1386
حاجیونس قرار بود شیخ صنعان روزگار ما باشد، اما شیخ را هم از چشممان انداخت. هپیاند کارگردان محترم، چرتمان را چنان پاره کرد که بادمان نرود در زمانهای نفس میکشیم که خلافآمد عادتهاش هم مبتذلند. خرقهای که رهن خانهی خمّار است، به عشوههایی قدسی فک میشود و زنّار بدنامی از کمر باز. نصیریان معتقد است این نه عشق بود و نه هوس؛ تقدیر بود که بر سر هر گذری کمین کرده و میآزمایدمان. آری! تقدیر، بهانهی قشنگیست. دوباره میخواهم بروم و عینالقضات بخوانم.
کمی شیون هم بد نیست:
پیراهنم را یوسفی دیوانه دزدیدهست
یعقوب کور چشمهایم، شیخ صنعان را
مرتبط!:
۱) اونا که نمیذارن
۲) من خود را در این سیاهچال مرمر زندانی نمیکنم
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
شنبه 21 مهر1386
و راحت میشد از سرگیجههای بیسرانجامش
پریشانحالی ما را اگر گرداب میفهمید
وقتی خستهای ننویس. وقتی خوشحالی ننویس. وقتی کامیابی ننویس. وقتی دلتنگی ننویس. فقط وقتی بنویس که چیزی برای گفتن نداشته باشی.
ادامهی مطلب
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
جمعه 20 مهر1386
اگرچه تامل در خویش، برکات زیادی دارد، اما در عین حال، هنگامی که خود را در کانون توجه خود قرار میدهی و بیش از حد بر خردهریزهای زندگی روزمره متمرکز میشوی، همه چیز در عالم به حاشیهی تو بدل میشوند. آدمی یکباره غفلت میکند از اینکه جهان با همهی بی کرانگیاش، در حاشیهی یک تیلهی کوچک فلزی آرایش داده شده است. تیله از آن سو به این سو میغلتد و جهان نیز در خیال خام آدمی، حول و حوش این تیلهی آهنربایی، چهره عوض میکند. (+)
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
چهارشنبه 18 مهر1386
یکی از ما چهار نفر، عادت خوشمزهای دارد. همیشه هنگام صرف غذا یا نوشیدنی، راجع به چیزی که سفارش داده، صحبت میکند. آنشب هم، از کوفته تبریزی و کاپوچینو و شیربرنج و آش رشته که گذشت، نوبت شیشلیک شد. صحبت که گل انداخت، نوبتم شد تا از شاندیز بگویم و اهواز. وقتی ماجرای امسالم را در اهواز برایشان گفتم، بزرگترمان مخاطبم قرار داد: بهجای این... اینها را توی وبلاگت بنویس. (این سهنقطه علامت سانسور نیست ها! مکث کرد و چیزی نگفت، شاید هم رویش نشد!) بیخجالت...
عید امسال قراری کردیم با میفروشی که او از تهران برود و ما از کرمان. اهواز موعدمان بود. بعد از چند روز همدیگر را یافتیم. کمتر از نیمروزی با هم بودیم و قرار بعدی را ماهشهر گذاشتیم. مقصد بعدی ما شوش بود و آنها آبادان. در دل باران مشهور خوزستان، با خودم عهد کرده بودم چراغ خاطرهای را بیافروزم. کمی که گشتم در ساحل کارون یافتمش. خلایق اطراف رستوران منتظر بودند تا نوبتشان شود و صدایشان کنند. وقتی نوبت گرفتم، گفتم: بیست سال پیش وعدهگاه ما اینجا بود و حالا آمدهام به بوی دوستان.
ادامهی مطلب
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
جمعه 13 مهر1386
چندی پیش مهمانی داشتیم. از دندهی مخالفخوانی پا شده بود آنروز. پای کوروش را که قلم کرد، نوبت روشنفکری دینی رسید. تاکید داشت باید این بزرگواران، تکلیف خود را با مناسک دینی روشن کنند. بازی با اعتقادات مردم را هم خطرناک میدانست. لب کلامش این بود که برای پیشبردن پروژهای اجتماعی، معتقدات نباید نردبان شوند. اینهمه را گفتم تا بگویم با هرچه که مخالف باشم با این یکی موافقم که موضع دوستان در بارهی مناسک باید روشن شود. نمیشود که مدعی دینداری بود و بیخیال لوازم و اقتضائاتش شد. شاید از منظر اینان، که نفوذ دین (و خرافه و...) را در عمق جامعه یافتهاند، این پروژه، راه برونرفتی باشد اما باید به منتقدان حق داد که صادق بخواهندشان...
اینها هم بهانه بود تا بگویم مدتی است یکی را یافتهام که اینگونه است. همهی تناقضهای روشنفکری و دینداری را در سلوکی خالصانه و در سطح خودش پاسخ گفته است. در این آخرالزمان، زیستنی چنین، سختتر از نگاهداشتن آتش در کف دست است. وقتی بحث میکند، حیران میشوی از جرات و جسارتش در بهچالش کشیدنهای مدعیان دینداری و وقتی مناجات میکند، باورت نمیشود که این همان است. بگذریم.
دیر یافتمش و تلخ. زیر تابوت دوستی مشترک. صفایش آنقدر بزرگ هست که حفرهای از قلب را پر کند. در این کمتر از یکسال همنشینی، خاطراتی چندینساله را با هم مرور کردهایم. دیشب که زنگ زدم برای تعیین محل قرار، تب کرده بود. صدایش بالا نمیآمد. در موعدی که جایش خالی بود، حفره بزرگتر میشد. غم داشت از اینکه به قرار تثبیت نمیرسد. همانجا یادش کردم:
به: محمدرضای عزیز
تکه ابر پارهپارهای مگر؟
گونههات خیس
چشمهات برق میزند
سرفه میکنی و
خشتهای مسجدالرسول
گریه میکنند
تب اسیر توست
غنچه باش و باش
بیست و سومین بهار را
نذر حسرت شکفتهی تو میکنم.
جای رضا اسکندری عزیز و قلم پرتوانش هم سبز. سفرنامههای کرمانش خواندنیست:
چون است حال بستان...
گل نسبتی ندارد...
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
پنجشنبه 12 مهر1386
در تو
در تحیر همیشهات
همچنان مرددم
بوی شیر میدهد دهان بیشهات.
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
سه شنبه 10 مهر1386
از شور اقیانوس، لبریزند ماهیها
تیزآب میبارند اگر ریزند ماهیها
قرمزترین تاریخ در چشمانشان خفتهست
همکیش ما و هرم پاییزند ماهیها
بیزخم در آرامش مرداب میمیرند
قلابکی کو تا بیاویزند ماهیها
بیبال و بر، بیدست و پر، اما سرافراز
مثل صنوبرهای پاریزند ماهیها
***
یک روسری پولک به چشمانم کشاندی
بنشین! خداناکرده میریزند ماهیها
شعری بخوان! مرداب در خواب تباهیست
شاید به شوق شعله برخیزند ماهیها
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
یکشنبه 8 مهر1386
• کامنت شفاهی: «از داغ ماندگار بم گفتی و از خودش نه. چرا؟»
راست میگوید عزیزی که یادآوریام کرد. یکی از برنامههایمان این بود که بم نو را ببینیم اما تاریکی گرفتارمان کرد. بیش از فاتحه و شنیدن خاطراتی از همراهان، نصیبی نبردیم. راست میگوید. کاش دلش را داشتم تا خاطرات را زیر و رو کنم.
• جامهی نو هم مرهون لطف آقا محسن است. بی اینچیزها مخلص او و ویرجینیا هستم. باشد که از خجالتشان در آیم.
• شیخ ما هم خطابهی آتشین سیاسی عبادیای ایراد فرموده که خواندنش آنهم در لوح، خالی از مثل فرفره دور خود چرخیدن نیست. اسپریچو که لینک دایم ندارد. راحت و ساده، لوح را ببینید. این دومین بار در هفته بود که عین فرفره دور خودمان چرخاندمان. بار اولش مصاحبهی رییس جمهور محترم با خبرنگار آمریکایی بود که نقل به مضمون گفته آمد: به آقای بوش بگویید اگر میخواهد حزبش رای بیاورد بیاید از خودم بپرسد چکار کند تا مردم بهشان رای بدهند... (دمشان گرم و ایضا دم 17میلیونتن دیگر)
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|
شنبه 7 مهر1386
هرچه میکشیم، جلسهی جمعه بیش از 15:00 کش نمیآید. ورزشینویسها با اتوبوس مسی، عازم بماند. جدال شیرینفراز و فرهادخان، حکما تاریخی است. بیقراران اطعمه و اشربه و انفیه و... برای سرکوب وسوسهها، هوس سفر را قلقلک میدهند. میگویم انژکتورم میزان نیست اما میکشدمان. میرود leyli را برساند به جشن بادبادکها، که زنگ میزند توی آیدایم. افطار ژامبون میخوری؟ لیپتون هم آورده با لیوانهای دوطبقهی یکبار مصرف. رویهی اول مال چای، دومی مخصوص لیموناد.
هفتباغ را که میگذریم، دیگر پرهای کاه روی دیوارهای گلی دیده نمیشوند. این علامت افطار است که مادربزرگ یادم داده است. از تنتن و لوک خوششانس میگوید و لیمونادی که سرو میکند. از خوششانسی خودمان هم... تصورش را بکن، سعادتی میخواهد آدم انقلاب را یادش باشد، جنگی لخت و مردانه را مزمزه کرده باشد، دوم خرداد و سوم تیر را دیده باشد. وقتی به این آخری میرسد آهی میکشد و میگوید بعد از شیراک و کلینتون و خاتمی نوبت سارکوزی و بوش و احمدینژاد است. هارمونی را حال کن. تصورش را بکن. یکنفر توی مالزی به دنیا بیاید و همانجا بمیرد، خداوکیلی میتواند لایههای زندگیای که ما میکنیم را درک کند؟ اینقدر از لایههای زندگی در سرزمینمان میگوید که میگویم: مثل اضطراب صفرهای دستهچک/ مثل قلب غول سبز مهربان، شِرِک/ لایهلایهام/ ورق بزن مرا! میگوید: آهان! عمرا اگر سازندهی شِرِک هم عقلش به این چیزها قد بدهد! دکتر میگوید و میخندد و بعد میزنگد به بچهها که ما پشت در بمایم. اگر در را باز کنید میآییم تو!
توی استادیوم که روی برنابئو را اساسی کم میکند دوستان را مییابیم. عزیزی میگوید افطار را انجام دادهاید؟! رندی میگوید: برادر! صائمین افطار میکنند، شاید هم میخورند ولی انجام نمیدهند! پاقدم ما مس، یکی میزند و دو تا میخورد. دو صندلی آنطرفتر، روحانی سبزهای نشسته که وقتی تماشاگران محترم داد میزنند توپ، تانک، فشفشه... به سرخی میگراید. میگویم: بیخیال! اینها تازه مودبترینهایند. ناگهان زیر پایمان از غرش طبل و شعار، میلرزد. دکتر میگوید: میخواهند جایگاه را بیاورند پایین! از زلزله جان سالم بهدر بردیم، ضایع است اینجوری بمیریم! موبایلها هم دائما بیدارند و نتایج همزمان را گزارش میکنند. صبا و استقلال که مساوی میکنند، قرمزها هم نفس راحتی میکشند.
وقتی فرمان کریمی تراولها را بین شیرینفرازیها میپخشد، تازه عمق فاجعه پیدا میشود. بیخ گوش رییس قدیمی میگویم: شیرین، دوباره فرهاد را اسیر کرد ها! تلخندش صادقانهتر از آن است که باور کنم توی آبنمک خواباندهاندش برای مدیریت عاملی بعدی.
همهی چیزها را که نمیشود نوشت، مخصوصا کنفرانس مطبوعاتی فرهادخان کاظمی را و نمازخواندن مخلصی را روی پاکت سیگار در برهوت بیمُهری. من هم که بلد نیستم ورزشینویسی را اما خلاصهی بازی را میتوان توی تکبهتک خواند. همینقدر که یاد صفای دوستان باشیم و داغ ماندگار بم، ما را بس...
● نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی