تبليغاتX
كتيبه‌
 
جمعه 25 اسفند1385

... مدتی پيش كه به دعوت يكی از اساتيد به بخش شيمی دانشگاه رفتم جاخوردم از گذر زمان. گرد پيری بر سر و روی بيشترشان نشسته بود و چين و چروك، چهره‌ها را هاشور زده بود. توی همان راهروی طولانی و باريك به اين سخن دوستم می‌انديشيدم كه: «گذر زمان، گذر ما نیز هست. آن‌چه می‌رود نه زمان که ماییم. دیروز و امروز و فردا همه زیبا است اگر ما به‌درستی گام برداریم و خود را اسیر خودخواهی نکنیم»

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 24 اسفند1385

 رايانه‌ام بوی تعفن می‌دهد

از لابه‌لای صفحه‌ها تشويش می‌بارد

ايماژها را كژ

سجاده‌ها را سفره می‌خواهند

 

 

در من كسی ‌جان داد

وقتی زليخا خواب عشقی تازه را می‌ديد

وقتی‌ مسيحا زخم‌‌های كهنه را گم كرد

 

تقدير

در كوه‌های تنگه‌ی «الله اكبر»

پيشانی‌ام را رنگ شيون‌های خواجو زد

 

(حافظ، خدايی مست دارد

سعدی، خدايی شوخ

پروردگار او ولی خسته‌ست

ترك ديار و يار بايد كرد)

 

در لابه‌لای زخم‌های من نمك مانده‌ست

در عينكم تصوير يك آغامحمدخان

از تار و پودم

خونابه‌ی گل‌های قالی می‌تراود

 

 

 

لبريز از خود

لبريز از تنهايی موعود

در جاده‌های بی‌‌خزان عشق می‌گردم

 

 

هر چند

پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديده‌ست

يعقوب كور چشم‌هايم، شيخ صنعان را

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

دوشنبه 21 اسفند1385

گل‌ها شميم باغچه را بو كشيده‌اند

گنجشك‌ها بلوغ بهارانه را

خواب هزاررنگ زمستان شكسته است

 

ناگاه...

 

يك نطفه‌ی حرام

مسرور در مسير نجاست

تكثير می‌شود

 

ابليس در تدارك يك جشن تازه است

زقّوم را اياغ كفايت نمی‌كند

يك منجلاب واژه‌ی قی‌كرده

                                 - نوش‌ باد!

 

تکبیر فاتحانه‌ی رجّاله‌ها، بلند

گيسوی تاب‌داده‌ی لكّاته‌ها، كمند

 

زهدان پرعفونت مرداب، بازتر

بازوی باز مانده‌ی شهوت درازتر

 

سر می‌كشد تعفنی از زير بتّه‌ها

لاجرعه

سر می‌كشد كرامت ما را

 

:گنجشك را كلاغ روايت نمی‌كند

گل گفت و رفت

 

يك شعر ناتمام

در نيمه‌راه عشق

                      زمين‌گير می‌شود

 

يادم نرفته است:

ابروت سايبان پريشانی من است

گيسوت دودمان مرا باد می‌زند.

 

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

پنجشنبه 17 اسفند1385

 

گفتم كه وبلاگ، ويترين جامعه است. ساده‌انگاری است اگر بپنداريم با در دست گرفتن لپ‌تاپ و يا نشستن پشت رايانه، خلق و خويمان هم تغيير خواهد كرد.

هفته‌ی پيش برای گرفتن چند سيخ كباب، عازم كباب‌خانه‌ای شدم. نرسيده به محل مذكور، جمعيتی را ديدم كه دارند كتك‌خوردن يك‌نفر را تماشا می‌كنند. طرف با بی‌رحمی تمام مشت و لگد حواله‌ی كسی می‌كرد كه بعدا فهميدم افغانی است. برايم عجيب بود كه كتك می‌خورد و ذره‌ای مقاومت نمی‌كرد. آن بچه‌سوسول هم –كه دماغش را می‌گرفتی، جانش در می‌رفت- با گاردی راكی‌وار مشت‌هايش را توی صورت آن بيچاره می‌نشاند. تا گوشه‌ای پارك كنم و در غياب داروغه و پاسبان، دخالت بكنم، غائله ختم شد. از ميان اين‌همه تماشاگر، تنها يك‌نفر  –كه بعدا فهميدم جانباز است و شش‌ماه در آسايش‌گاه روانی بستری بوده- مردانگی كرده بود و جلوی دعوا را گرفته بود. به آن افغانی گفتم: خاك بر سرت! چرا گذاشتی بزندت؟ با هزار ايما و اشاره فهماند كه مجوز اقامت و كوفت و زهر مار ندارد و نمی‌خواسته پای نيروی انتظامی به دعوا كشيده شود. بر شرف جمعيت، لعنتی فرستادم و رفتم توی كبابی. چند تا تماشاچی هم آن‌جا بودند و داشتند با آب و تاب، قصه‌ی دعوا را يك‌كلاغ، چل‌كلاغ می‌كردند. به يكی‌شان كه موهای جوگندمی هم داشت گفتم: خوش‌غيرت! چرا جدايشان نكرديد؟ گفت: ای‌بابا! سری كه درد نمی‌كند را چرا دستمال ببنديم؟ فقط همان جانباز موجی بود كه سنگی از زير آستين بلندش نشان داد و گفت: می‌خواستم بزنم توی فرق آن نامرد، فوقش شش‌‌ماه ديگر هم بستريم می‌كردند.

 

داشتم چی‌ می‌گفتم؟ آها! وبلاگ ويترين جامعه است. بگذريم...

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

چهارشنبه 16 اسفند1385

در این اوضاع آشفته و گرفتارى‌هاى فراوان و دعواهاى کله‌گنده‌هاى دیار مجاز، دوستى هم پیدا شده و کتیبه و صاحبش را مورد لطف قرار داده است. براى من که سال‌ها پیش این‌گونه موارد را تجربه کرده بودم، قضیه آن‌قدر جدی نبود که براى دوستان. فرق قضیه اما این بود که آن سال‌ها هزینه‌اى که می‌دادیم بابت فعالیت‌هایی بود که می‌کردیم و پیه‌اش را هم به تن می‌مالاندیم! اما این‌بار ماجرا فرق می‌کرد. خلوت‌گزیدگی و دوری از حواشی، سال‌هاست که مرام من شده و همین، ماجرا را متفاوت مى‌کرد.

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 15 اسفند1385

آه ای دل! دل بی‌بَرَم

آبروی تو را می‌برم

 

دفتر قديمی را كه ورق می‌زدم به ابياتی پراكنده رسيدم كه يك‌بار در جمعی كوچك خواندم و گذاشته بودم تا صاف‌كاری شود و ادامه يابد كه طبيعتا با خروج از آن حال و هوا، حسش پريد و رفت. حالا كه نگاه می‌كنم می‌بينم ملغمه‌ای بوده از شيون و فرياد.

از:

زندگی پيرمان كرده است

كوفه تسخيرمان كرده است

تا:

ميزها مستمان كرده‌اند

پُست‌ها پَستمان كرده‌اند

 

آن‌چه الان برايم اهميت دارد مرور آن بغض آشكاری است كه با شور جوانی پيوند خورده بود و لحظات پرالتهاب آن‌روزها را تحمل‌پذير می‌كرد. آن‌روزها مويه بر حس و حالی كه كم‌كمك از دست می‌رفت اگرچه مُد شده بود اما جان‌پناهمان بود تا به زيستن در زمين خو كنيم. بماند كه هنوز هم گاه‌گاهی ناله سر می‌دهيم كه:

«ای ابتذال خيره‌ی آرامش

بی‌خانه‌ام

دهانه‌ی آتشفشان كجاست؟»

 

اجازه دهيد گزيده‌ای از اين نوستالژی را اين‌جا هم زمزمه كنم:

 

...

داغ پيشانی‌ام گم شده‌ست

عشق را گريه هيزم شده‌ست

 

مهر و كين مرا برده‌اند

كفر و دين مرا برده‌اند

 

در من امشب، كسی جز تو نيست

روح دل‌واپسی جز تو نيست

 

 

ای صدای تو در گوش من

زخم‌های تو تن‌پوش من

 

زندگی خسته‌ام كرده‌ است

ننگ سر مانده بر دوش من

 

ای مقدس‌ترين دردها

باز خالی‌ست آغوش من

 

آتشی باز در پيش روست

ياريم كن سياووش من

 

 

باز مقهور گندم شديم

مرد بوديم و مردم شديم

 

روح مرداب در جان ماست

عافيت اوج ايمان ماست

 

ميزها مستمان كرده‌اند

پُست‌ها پَستمان كرده‌اند

 

بار عمری هوس می‌كشيم

مُرده‌ايم و نفس می‌كشيم

 

پيش از اين، رسم ما اين نبود

رسم زاری و نفرين نبود

 

 

شعرها بال و پر داشتند

واژه‌هامان جگر داشتند

 

پيش از اين قصه‌ها، عشق‌ها

رنگ و بوی خطر داشتند

 

بندگی فرصتی ناب بود

كوه‌ها هم كمر داشتند

 

از فراسوی «تن‌»‌های پست

شاعران هم خبر داشتند!

 

پيش آيينه می‌ريختند

آبرويی اگر داشتند

 

خنده‌ها از سر شوق بود

گريه‌هامان اثر داشتند

 

حيف، مفهوم فرياد را

از گلوی تو برداشتند

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

جمعه 11 اسفند1385

قبلا وعده کرده بودم قصه‌ى فراموش‌خانه را بگویم. عجالتا متن زیر را هم از فراموش‌خانه بخوانید تا سر فرصت به وعده عمل کنم. ماجراها دارد این افسانه‌ ای‌دوست:

 

 

چشمانش را تابه حال دیده‌اید؟

چشمانش را تا به حال دیده‌اید؟ یعنی این‌که با نوعی حس شاعرانه نگاه کرده‌اید؟ چشمان غمناکی دارد. سایه‌ای از غم همیشه در مژه‌های بلندش نهفته است...


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

سه شنبه 1 اسفند1385

دیری‌ست خواب‌های پریشان ندیده‌ام

خواب هزار دشنه‌ی عریان ندیده‌ام

 

در کوچه‌های حیرت بی‌رنگ روزهام

در سرزمین آینه، طوفان ندیده‌ام

 

زخمی به‌جز تمسخر خون‌ریز لحظه‌ها

داغی به‌جز کنایه‌ی شیطان ندیده‌ام

 

دیری‌ست مسخ و مست، صدا می‌کنم تو را

دیری‌ست آه...

تردیدهای گمشده‌ام

خورشیدهای خسته

                     خدایان سنگدل

 

پتکی دوباره

بر چارچوب ذهن غزل‌سوز من شکست:

برخیز مرد!

بوی گلاب و گریه گرفتی

بوی تگرگ و مرگ

بوی گلایه

 

رنگین ترین گناه تو، عشق است

ایمان، بهانه‌ی نان بود

انسان

آیینه‌ی هبوط غم‌انگیز غصه‌ها

گیسو طلا هنوز نمرده است

 

***

با این‌همه هنوز دلم شور می‌زند

یک آسمان دریغ جگرسوز

یک سایه‌ی مهیب، رهایم نمی‌کند

مثل هجوم کولی آواره می‌رسد

مثل سقوط بغض

از آبشار حنجره‌ی زخم خورده‌ای

مثل نگاه برزخی یک گناه‌کار

در چشم مرده‌ای

 

***

پتکی دوباره

بر چارچوب ذهن غزل‌سوز من شکست:

میراث‌دار!

در کنج چشم‌های زلیخا هنوز هم

یوسف عزای چاک گریبان گرفته است!

گیسو طلا هنوز نمرده است

 

***

بگذار بگذرم

دیری‌ست

در سرزمین سبز سلامت

در پشت پلک پنجره

غیر از طلوع شام غریبان ندیده‌ام

حتی ترانه‌ای

شعری که رنگ و بوی جنون مرا دهد

شعری به‌جز ترنم باران ندیده‌ام

 

***

بگذار بگذرم

این قصه، جاودانه‌تر از زخم‌های ماست

باران گرفته است...

آهسته آب می‌شود

مردی که عاشقانه‌ترین گریه را سرود

 


ادامه‌ی مطلب
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.